X
تبلیغات
عشق سوخته

عشق سوخته

وقتی تومیای من دیگه برای همیشه ازدنیارفتمم.......

سلام. به همه دوستانم .سال جدید را بهتون تبریک میگم .نازی

 

  دوباره گل دمید از خاک ........................بهار امد رمستان رفت

 

 

 

 

 عزیز گل. چون دیدم مدتی است بعد از اون واقعه ازت خبری نشد و اپ جدید برا همه بر.بچ های دنیای مجازی نذاشتی.

بر ان شدم .یه تبریک از طرف تو به همه دوستانت که دوست دارن. بدم

 نازی ؟ دایی جون هم خبری نداد . خوب مهربون میدونی که بهار شده .و رستاخیز گیا هان. و شروع تازه ای اغاز شده.

نازنین .امید واریم که جالت خوب و اردوی شادی به همه زندگیت محیط شده باشد.

 عزیز کمی هم از اونجا برامون بنویس؟

 منتظرت هستیم . گل پاک و ناز مث اسمت              از طرف داداش امیدت

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت18:21توسط ناامید | |

سلام به همه من دایی نازی هستم دعاکنیدواسه نازی چون یه کارکرده

 که بادست خودش جونشوبه خطر انداخته خودکشی شاهرگ خودشوزده هنوززرنده ست وقتی رفتم داخل اتاقش یه نامه نوشته بود:سلام به همه خانوادی

 عزیزم مخصوصا نیما دیشب نیمااومدتوخوابم گفت نازی بیا تنهام منم خواستم زودبرم کنارنیماتاتنهانباشه الهی من فداش شم ازتاریکی میترسه امیدوارم ازمن

 ناراحت نباشید ناراحت نباشیدچون امروز روز عروسی من ونیماست

 درضمن لباس عروسی من ونیماراخودتون انتخاب کنید (خام سفیدچون هم رنگ لباس عروسیمه)

در اخرم این شعررانوشته بودورمزوبلاگش رانوشته بود گفته بوددایی به همه خبربده به همه بگودعاکنیدکه زودبرم کنار نیما ولی ازهمتون میخوام واسه سلامتیش دعاکنید

وقتی نیستی روزها مثل یه ساله  حالافهمیدم که عشق جزتومحاله دلم تنگ شده

واسه چشمای نازت چشمای که مثل اب زلاله توسفرکن به شهرقلب خستم  تاکه ببینی

 زندون رنج ودرده برگردعاشقونه برگرددست گرمت راگره کن به دست سردم برگردتنهام

 نزاردیگه  به خداسخته بشکنی غرورم رازیربارون  دارم دنبالت میگردم تونیستی کنارم منم

چشمامو می بندم شده بی حرکت دستای سردم یادت میادمیگفتی که برات بخندم  راضی به مرگم وقتی ندارم تورامی ببینی حالم راتورفتی منم دارم روزگاربدی خیلی اسون وسریع منوترک

 کردی ولی عاشقونه میخوام بازم برگردی  توبیاهدیه کن به من روزگارم روزگاری که سوختن

 و شدن شب تارم لابه لای برگ های زردپاییزیه عمره که میگرددم فکربهارم میخوام ا

ین حرف اخرم باورت شه تویی تمام هستی وداروندارم برگردعاشقونه برگرددستام تنهاست

 هیچ دستی راندارم  توهم رفتی من هیچ کسی راندارم جای خندهاموگرفته غصه تورفتی من ازمشکلات زندگی تیکه پاره ام روی دریچه های قلبم دیوارکشیدم من

 وتوباهم نیستیم دنیاتوراازمن گرفته.........برگرد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت17:4توسط ناامید | |

سلام به همه عیدتون مبارک سالی خوبی رابرای همه اروزمندم

امسال واسه عیدایران نبودم دلم براش یه ذره شده حالا یه سلام

گرم به عزیزدلم نبماهمه کسم عیدت مبارک الهی نازی بمیره

خیلی تنهایی بی وفاچراشب عیدنیومدی به خوابم عیدوبهم تبریک بگی

شبابه امیدتومیخوابم تاتوبیای به خوابم خداااااااااااااااااا من چیکارکنم

دوستدارم بمیرم الهی من فدای اون چشمای ابی رنگت بشم بدون چطوری

به زندگی ادامه بدم نیمادیونه شدم امروزفقط به خاطراینکه دایم به لباس های

تودست زده بودباهاش عواکردم بهم گفت نازی دیونه شدی به خدا بروتواینه به خودت

نگاه کن ببین که چقدرشکسته شدی پس کجاست اون نازی

که می رفت هرکجا

اونجاراپرازشادی میکرد نیما مرده تموش کن نیماچرابرنمیگردی

 به همه ثابت کن

که زنده ای دیگه کسی نیست بهم بگه توفرشته ای یادته سال85روزعیدبیرون بودیم

من یواشکی اومده بودم بیرون هنگام سال تحویل دعاخوانیدیم

که روزی با بچه هامون

عیدوجشن بگیرم ولی تونامردبودی رفتی اسمون اخه من چیکارکنم الان عیده همه

خوش حالن ولی من بایدگریه کنم نیمانمیتونم دیگه تحمل کنم دلم

 برات تنگ شده این رسمش

نبودبه این پروازکنی من عیدوبه کی تبریک بگم وقتی تونیستی

 تابهت تبریک بگم نیما

عیدی گرفتم واست 12روزدیگه برمیگردم ایران خونتوتمیزکن هاااااا من حوصله ندارم

وسایلتوجمع کن توهمیشه نامرتب بودی خداااااااااااااااااااااااااااا خسته شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه

عید نوروزمبارک

گلم عید تو هم مبارک

 

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت2:34توسط ناامید | |

 

www.LOvetarin.com

سلام به همه ببخشیدکه دراین مدت  بی خبربودم به دلایلی نمی تونستم آپ بشم

 وزحمت آپ وبلاگم افتاده بود به دوش دادش گلم که فکرکنم همه اونومی شناسید(امید)

واقعادستش دردنکنه که این همه زحمت کشیده وچنین آپ زیبایی راگذاشته....

والان به همه کسم سلام کنم نیماعزیزدلم الان حالت چطوره گلم الان یه مدته که خیلی ازت دورم

وخیلی وقته ندیدمت گلم خودت میدونی که فقط به خاطرتوازایران رفتم ورفتم پیش دایم

بچه هامن الان 2ماهه واسه همیشه ازایران رفتم فرانسه به اسرار پدرومادرم میگفتن اگه

 ازایران بری میتونی نیمارافراموش کنی وزندگی جدیدی رابسازی ولی گفتم مامان من

عزیزدلم راازدست دادم کسی که روزی بانفس اوبه چشمام رابازمیکردم.....ولی بعدان قبول کردم

که برم الان 2ماهه که عزیزدلم راندیدم نیماخودتوگرم بپوشن سرمانخوری درضمن نیما بی اجازه

 کمی ازلباستو باخودم بردم  وبه اندازه خودم کوچک کردم تابپوشم ولی حیف که مثل توزیبانیستم

 الهی من فدای اون چشمای ابی رنگت بشم چه طوری بی توبه زندگی ادامه بدم  همه کسم

 الان میدونم زیرخاک سردته میدونم و ازتنهایی می ترسی ولی الهی نازی بمیره که نمیتونم

کاری برات انجام بدم اخه نامردتوفکرمنونکردی که چطوری بی توبه زندگی ادامه بدم نیما حالم خوب نیست دیونه شدم الان عکستوگذاشتم روبه روم همونی که کت وشلوارسفیدپوشیده بودی

 نیمابیا پیشم به خدانمی تونم دوریت راتحمل کنم امروز داییم میگفت چرااینقدرشکسته شدی

 نازی توکه هنوزخیلی جوانی من گفتم دایی جون عزیزدلم راازدست دادم نیمادیگه پیش نیست

دیگه کسی نیست به نازی توخوشکل ترین دختردنیای دیگه کسی نیست دلمو اروم کنه همه کسم

رفتم بارفتنش چراغ دلم راخاموش کرد ورفت دایی به این عکس نگاه کن توباورمیکنی کسی که روزی باهم برای آینده نقشه میکشیدم الان زیرخاک باشه داییی جون به این خاطرشکته شدم وقتی

 به داییم نگاه کردم گریه می کرد ورفت بیرون خداجون مواظب نماباش نزار اذیت بشه 

بچه هاامیدوارم هیچ کدوم ازشماتقدیرتون مثل من نباشه  .............

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت1:49توسط ناامید | |

اخرین وداع:

 دستها می لرزد .

 در پس چهره اشک الودش !!به چه می اندیشد

 به طلوع فردا ؟/

 یا غروبی که عزا بود  وبلا ؟!!

اییییی!!!!!!!!!!!!!!!

با تو ام .تو ؟ که دراندیشه تنهایی خود .

 ناله چون .زوزه گرگ؟

هم غمی را که به دل داری و محرم نایاب!!

تا بگویی به همه .

آی  بی خود شده از هستی خود؟

ساحلی نیست مرا . تا یکی موج مرا هم بدان سو بکشد؟

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت23:11توسط ناامید |

اهای شبهای بی ستاره.

 

 

 

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

اهای دنیایی بی قواره!!

اخه چرا ؟

 گلها چه جرمی دارن . چه کار به خارها دارن!

یه شاخه با دوغنچه گل کنارهم زیبایند .ای باغبون غنچه ها را تنها نکن

کنار هم زیبایند .اگر یکی را بچینی ؟ اون یکی بژمرده میشه.

  نشکفته افسرده میشه. حسی نداره وا بشه . تا یک گل زیبا بشه

 غم تو وجودش می شینه .کی دیگه شادی میبینه.

   فراق میشه هم سفرش . خاطره ها دور و برش . تمام لحظه لحظه هاش .

 که بوده غنچه ای با هاش .لحظه هاش را پر میکنند . تمام عشق وعاشقی .که

 بوده بین این دوتا. سراب میشه . مثل کویر .با خاطرات جفت خود .گل نشده اون میشه پیر؟!!

 بهار براش زمستونه .چشماش همیشه گریون .ای ادما نگاه کنید .!!

 وقتی رو یه شاخه بودن . هردو تاشون یکجا بودن .نجوا میکردن براهم .

 قصه میگفتن بیش و کم . اینده را شکل میدادند .طرحی که از دل می دادند

  گاهی که نسیم میومد . به همدیگه می چسبیدند.دعا می کردند وا نشن .

  از همدیگه جدا نشن .کی یاد باغبون بودند . تقدیر از اسمون بودند.

   اما قلم نوشته بود .تنهایی را سرشته بود؟!!

 حالا یکی شون تنها شده .لیلی شهرما شده .اخ عشق این بازیچه نیست.

 کندن کوه با تیشه ایست!!

 اهای ادمها دعا کنید . دعا به عاشقا کنید. نه پند اون نه حکمته نه منطق و نصیحته

 وادی عشق کار دل .نه کار توی اب و گل . هرکسی که تنها بشه .از عشق خود جدا بشه.

 یه راهی بیشتر نداره ؟!!

 این زخم که نیشتر نداره ؟!

        با باغبون رفیق بشه .رفیقی با شفیق بشه.

 بخواد که درمونش کند . با سر وسامونش کند.گریه به باغبون کنه درداشو هم بیون کنه؟!

 بگه تو چیدی یارم و اون غنچه کنارمو ؟!!!!!

 خودت درخت را کاشته ای . هر چیزش را سرشته ای .هم من و هم یار مرا.

 میدونی همه کار مرا. دردم را درمونشبکن . با سر سامونش بکن

 نذار که من رسوا بشم .رسوا تو این دنیا بشم. غیر تو یاری ندارم .

     باکسی کاری ندارم. طبیب و درمونم تویی .هم سر و سا مونم تویی.

 هم من را ساختی .هم اون را .هزار هزار تا مثل ما .

 خلاصه پشت هم بنال .درد را بگو به ذوالجلال ؟/

 تا تو را درمونت کنه ......!!؟؟ رها از زندونت کنه؟!!

                                                      تقدیم به تو           امید

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت23:57توسط ناامید | |

سلام به دوستای گلم میخواستم عیداپ بشم ولی فرصت نکردم

باکمی تاخیرعیدرابه همه عزیزانم ودوستای گلم تبریک میگم  بازمثل همیشه داغونم 

 روزعیدهمه میرفتن پیش هم خوش حال بودن میخندیدن ولی من غمگین بودم ب

ه جای دیدن نیمادرروزعید مزارش دیدم رفتم بهش گفتم عزیزدلم جونم /عمرم عیدت مبارک

 دوساله که پیش من نیشتی دوساله کسی نگفته نازی جون عیدت مبارک   ولی من شب عیدمنتظربودم که بیای توخوابم وعیدرابهم تبریک بگی ولی نگفتی نیمامیدونی چی شده

 برای نازی جونت خواستگاراومده اسمش مانی ست همه میگن بله بهش بگوولی من بهشون

 گفتم من که نامزددارم چطورمیتونم بهش خیانت کنم نمیدونم چراهمه باحرفای من گریه

 می کردن مادرتم اومده بودمیگفت نازی جون نیمادیگه برنمی گرده چون رفته

پیش خداواسه مهمانی منم گفتم مامانی مهمون که همیشه یه جانمی مونه اخرش

 برمیگرده میدونی به من چی میگفت بامانی ازدواج کن  منم گفتم نه نیماهیچ وقت

منونمی بخشه من ونیماقراربودتاریخ87/3/30باهم ازدواج کنیم ولی نمیدونم نیمااین

تاریخ رافراموش کردومنوبرای همیشه تنهاگذاشت  نیماعزیزدلم چرااخه برنمی گردی

به همه بگی که نازی مال خودمه نیمایادته همیشه می رفتیم مغازه خاله ت به لباس

 عروس نگاه میکردم تومیگفتی این خوشکله من میگفتم نه این خوشکل تره اینقدر

اینومیگفتیم تاداعومون میشد  بعدان خاله ات میگفت شماکه هنوزازدواج نکردید

بهتون قول میدم روزعروسی یه لباسی برات بدوزم که همه ازحسودی بترکن

نیماخیلی نامردی  پس کی میای اون لباس عروسوبرام بخری من هرروزمیرم

جلوی درمغازه خاله ات میگم نیمانیومد ولی خاله ات فقط بااشک جواب منومیده

نیماهمه میگن قبول کن که تومرد های ولی من چطوری باورکنم کسی که روزی

 همه کسم الان دیگه پیش من نیست  من دیونه شدم ازعشقت ای کاش هیچ

 وقت باتواشنانمیشدم    خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چیکارکنم بدون نیمااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت19:27توسط ناامید | |

سلام ماه مبارک رمضان رابه هم تبریک میگم امسال دوساله که نیمادراین ماه مبارک

پیشم نیست ومنوتنهاگذاشت سال 87بودکه نیماگفت بیافرداروزه بگیریم منم گفتم بروبابا

حوصله ندارم گفت به خاطرمن .............منم قبول کردم روزبعد من ازگرسنگی داشتم

دق میکردم که نیما مسیج دادکه ساعت 6میام دنبالت میرم بیرون پیاده روی منم گفتم مگه

دیونه شدی گفت میری دیگه هیچ نگو منم یه مانتوپوشیدم بایه هدکه زدم به سرم نیماوقتی منودیداینقدرخندیدکه خیلی نمانده بودبترکه گفتم چته گفت درست مثل فرشته شدی ویه

 چشمک بهم زد .....توراه فقط ازاینده حرف میزد میگفت یه خونه کوچک میخریم بعدان بابچه

 هامون هرروزمیام بیرون .............الهی نازی بمیره که نتونستی به هیچ کدوم

ازاین اروزهات برسی .اون روزبعدنیم ساعت گفتم من میرم خونه نیماگفت

نه خیرنبایدبری منم گفتم حوصله ندارم میرم گفت اگه بری خودم رامیکشم گفتم نیماچته

گفت همینی که گفتم

تاساعت8باهم بودیم بعدگفت نازی ببخشیدکه عصبانی شدم گفتم اشکالی نداره

گفت ناراحتی باشه ببخشیداشتباه کردم نازی دوستدارم اگه الان نگی نیمادوستدارم

میرم خودم رامیندازم زیرماشین نیمایه کم دورشدرفت وسط خیابون گفت

زندگی خداحافظ منم بلندگفتم نیمادوستدارممممممممممممممممم

بعدیه بوس فرستاد رفت...اخه چرامنوتنهاگذاشتی نیماهروقت

 میام توکوچه این صنحه یادم میاد کاش من باتو می مردم چه فکرای برای گذشته

 دوتابچه به اسم سامی وساراولی به هیچ کدم نرسیدم نیما به خدادق میکنم توکه همیشه

 میگفتی من هیچ وقت طاقت گریه توراندارم من چراالان نمیای که نازی جونت داره

 ممیره امسال همه روزهام راگرفتم وهدزدم ولی کسی نیست که بگه مثل فرشته هاشدی

  نیمادوروزه دیگه سالگرد مرگ توست چی میشدبه جای سالگردمرگ

توسالگردازدواج مابود خداجون چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نیماراازمن گرفتی

 چراتقدیرمن این بودچرادوروزه من بایدبرای عشقم سالگردبگیرم ویه نفردیگه بایدبرای

سالگردازدواجش جشن بگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت19:22توسط ناامید | |


سلام امروزتولدمه امسال نیماپیشم نیست که برام جشن تولدبگیره

سال86نیمایه جشن تولدگرفت برام که تودنیاتک بودهمه دوستای منو

ودوستای خودش رادعوت کرده بودهمه دورهمه نشسته بودیم

نیماهم گیتارش را آورد وآهنگ روزتولدرابرام خوند نازی جون تولدت مبارک

بیاشمعارافوت کن بیا شعما رو فوت کن !!!تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تولدت مبارک !!!بعدکیک آورد20شمع به صورت قلب روی کیک گذاشته

 بوداومدجلوگفت اول یه بوس بعدشمع هارافوت کن  منم گفتم زشته ولی

 نیماگوش نکردجلوی همه منوبوس کردوبعدباهم شمع هارافوت کردیم واقعاشب

 به یادماندنی بودخداجون یادته چه شبی بودغوغابودولی تونیماراازم گرفتی

من امسال باکی شمع هارافوت کنم کی آهنگ تولدرابرام بخونه

 خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من

چیکارکنم بدون نیما!!!!امروزرفتم سرخاک نیما روی مزارش درازکشیدم

گفتم نیما مگه قرارنبودمنوتنهانزاری

 پس چراااااااااااامنودراین دنیای بی کس تنهاگذاشتی چرااااااااااااااااااااااااا انقدرگریه کردم

 که تمام مزارش خیس شده بود نیماامشب

 بیابه بخوابم وتولدم رابهم تبریک بگونیمایادت نره وگرنه باهات قهرمیکنم

باییییییتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netیییییییییییییی

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت1:18توسط ناامید | |

 

 

دراین دنیا بی کس وهمدم یه دختربدبختی به اسم نازی بودکه ا

ون دختره خودم هستم

عاشق یه پسرشدم که اسمش  نیمابود خیلی دوستش داشتم باهم روزهارامی گذروندیم

 شب تاصبح باهم حرف می زدیم روزهاهم فقط برای هم اس ام اس می فرستادیم

من تک فرزندبودم وهرکار که دوست داشتم انجام می دادم من ونیماهمیشه ماهم

می رفتیم بیرون یه روزنیماگفت میشه یه روزدستوبگیرم منم اول قبول نمیکردم ولی

 انقدراسراکردکه منم قبول کردم روزبعددریه کوچه دست نیماراگوفتم نیماتنددستم

 رافشارمی داد تمام بدنم مثل یخ بودنیماگفت یه لحظه چشماتوببند کارت دارم منم قبول کردم

 یه لحظّه نفس گرمی رااحساس کردم نیمالبشوگذاشت تولبم هیچی نگفتم

 وتاچندلحظه همینطوری ایستادیم چشمامنوبستیم نیماتاتونست منوبه خودش فشارداد بعدچشماموبازکردم نیمارفت عقب وخندید گفت خوب بودمنم گفتم اره روزهاگذشت

 انقدرعاشق نیماشده بودم که هرکاری میگفت قبول میکردم نیماگفت میتونم بیاخونه

 پیشت منم گفتم اره من مادروپدرم کارمندبودن وهمیشه تنهابودم نیمااومدباهم به فیلم هندی

 نگاه میکردم نبمابهم نزدیک شد من روی مبل درازکشیده بودنیماروی من درازکشید

لباموبوسید بعدکم کم لباسمودراورد بدنش گرم خیلی گرم بود خودم نمیدونم که

چرااینکاررامی کردم نیماخیلی هوسی شده بودچشماش قرمزقرمزبودشده بودبعدتمام بدنمولیس زد ابشو............................ریخت وبلندشد

دیگه برامون شده بودعادت هردوتامون برای هم قسم خوردیم دستمنوگذاشتیم روی قران

 که ازهم جدانشیم

چندسال گذشت نیماگفت میخوام بیام خواستگاریت منم گفتم زوده نیماگفت من تورامیخوام

 هردوتامون دانشجویه رشته ریاضی فیزیک بودیم منم گفتم باشه مادرنیمابه مامانم زنگ زدباهم

حرف زدن  وقرارشدتایه سال نامزدباشیم

 شب نامزدی نیمایه کت وشلوار سیاه پوشیده بوددرست مثل فرشته هابودخیلی خوش

 گذشت هردوتامون خوش حال بودیم واین اخرین شبی بودکه من نیمارادیدم نیمارفت شمال

خونه خاله اش صبح ساعت9:30زنگ زدندبه به موبایلم گفت ببخشید

اقای نیمایزدانی باشمارابطه ای دارن منم گفتم اره گفتندایشون درجاده چالوس

 تصادف کرده ومرده تمام بدنم بی حس شدیه لحظه تمام خاطرات نیمااومدجلوی

 چشم دستای گرمش لبای سرخش چشمای ابیش باورم نمیشدتاوقتی که جسد

نیمارادیدم مثل فرشته هاخوابیده بودنیمای منومیذاشتن توخاک نه نه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچرانیماراازمن گرفتی

چرااخه من چیکاردنیاچرااینقدربی وفاهستی میدونم ماخیلی گناه کردیم ولی این حق مانبود

 خیلی نامردی خداجونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن نیماراازمن گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوزحلقه نیماتودستمه خدابگواونوچیکارکنم بگوچیکارکنم نیماجون خیلی تنهام چرامنوتنهاگذاشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت1:38توسط ناامید | |